X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396
توسط: روزبه

غار آبی سهولان

اگر مسیرتان به شمال غربی کشور افتاده باشد در پهنای شمال غربی کشور حدفاصل شهرهای بوکان و مهاباد یکی از شگفت انگیزترین جاذبه های طبیعی نهفته است. در مسیر گفته شده روستایی را پیدا می کنید که در نزدیکی این روستا غاری شگرف هست. سهولان از زیباترین و جالب ترین مکان هایی است که ارزش چندبار دیدن دارد.


به گفته ی محلی ها این غار لانه کبوتر بوده است و آن هم به دلیل وجود شمار زیادی کبوتر که در آن آشیانه گزیده اند. طبیعت سرد و خشک و آب هوای کوهستانی بر غار حاکم است. هنگام ورود به باغ شمار انبوه درختان سردسیری به چشم می خورد و چیزی که بیش از اینان به چشم می آید سنگ ها و صخره های بزرگ و تیز. مسیر پیچ در پیچ ورودی شما را به سالنی راهنمایی می کند، و شما با دریاچه ای ناب که از آن آب می جوشد رو به رو می شوید. وجود پرندگان و سر و صدای آنها به چشم انداز غار افزوده است. همچنین آب زلال که عمق در بعضی جاهای غار به بیش از سی متر می رسد. مسیر غار را می توان با قایق های مناسب غارنوردی طی کرد که همه مسیر چنان زیبا و حیرت انگیز است که برای هر کسی می تواند ایجاد کننده خاطره ای بی همتا باشد. وجود لایه های قدیمی سنگ ها که قدمت آنها به بیش از 70 میلیون سال پیش باز می گردد. 

غار در حدود 100 سال پیش توسط ژاک دمرگان طی اتفاقی شناسایی شده است و چیزی که روشن است بارها پس از این سال دچار بازبینی شده است.



پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1396
توسط: روزبه

ریشه

در روانشناسی مدرن واژگان زیادی وارد شده اند که شاید زمانی هیچ کدام معنی و برداشت هایی نداشته اند و امروزه تبدیل به خوراک این علم شده اند. یکی از این مباحث ریشه است. آنها بر این باور هستند که شکل دورنی من انسان دارای چند مرحله رشد و پیکربندی و همچنین بلوغ و تکامل است. که در طی مراحل گوناگون زندگی انسان نمو آن روشن می شوند و هر دوره با دوره ای دیگر کاملن متفاوت است ولی در یک سلسله پایه های یکی اند.

در دوره های ابتدایی این رشد چنان محسوس نیست، و اما در دوره های بعدی می توان آن را لمس کرد و شناخت. به زبان ساده تر گویی انسان در جستجوی هستی و روحیات خویش گام بر میدارد و هر بار که از تلاش به جایی برسد درخت زندگی اش ساقه و ریشه می گیرد. و این می تواند برای هر سوژه ای شکل بگیرد. به صورت خودآگاه و ناخودآگاه. این چنین است که جستجو آغاز می شود و تا زمان رسیدن به آخر ادامه پیدا می کند. از زمانی که انسان فکر کردن را آغاز می کند چشم اندازی نو پیش روی او قرار می گیرد و با هر بار دیدن دریچه ای تازه گشوده می شود. اگر از شما پرسیده شود چه رنگی را بیشتر دوست دارید؟ چه زمان از طول روز و شب را دوس دارید؟ چه پاسخی خواهید داشت؟ چه پاسخ جدی ای بدین پرسش دارید؟ 

روشن است که شرایط محیطی می تواند بر تک تک این احساس ها سیطره داشته باشد ولی در آخر این خود شخص است که انتخاب می کند که کدامیک؟ در روزگاری زندگی می کنیم که گوناگون در هر وجه از زندگی به صورت بیشینه وجود دارد و انسان مدرن برای انتخاب هر کدام از اینان مختار است و چه بسا در بین این همه دچار سردرگمی شود. کسی می تواند از نردبان این دیوار بالا رود و پشت دیوار را ببیند که بتواند بهترین گزینه را در بهترین زمان ممکن برای خویش انتخاب کند بدین صورت که به خود خود نزدیک تر شود. 

شاید اولین چیزی که به ذهن مان می رسد وقتی بدین واژه بر می خوریم سرانجام و ابتدای هر چیزی باشد. وقتی که ذهن در حال شناخت اطراف خویشتن است مهم است که بداند ابتدای آن چیست و باید برای ادامه دادن آن چه چیز هایی را نگه دارد و در نهایت چه مواردی را کنار بگذارد. 

در این مسیر کار دشوار برداشتن گام نخست است در ادامه پشت سر می آیند. بارها در این راه به مواردی بر می خوریم که شگفت زده می شویم، گاهی خنده مان می گیرد و گاهی هم غمگین می شویم و اما مهم این است که بدان نقطه رسیده ایم.

و از آن پس باید مراقب آن چیزی که کاشته ایم، پنداشته ایم و کردار کرده ایم باشیم که مبادا به آن آسیبی برسد.


دوشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

سال نوی خورشیدی

آخرین روز 1395 را پشت سر می گذاریم. سالی که تمام شد تجربه نو به همراه خویش به ما افزونی کرد.

با فرارسیدن فصل بهار و جشن نوروز آغاز سال 1396 را جشن می گیریم. باور داریم که می توان به سوی شادی و نیکی قدم برداشت و سیاهی را زدود.

سالی پر از مهربانی، زیبایی و شکوه برایتان آرزومندم.


نوروزتان پیروز 

یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

و سرانجام دفتر 1395 بسته شد

خرداد هزار و سیصد و نود و پنج چراغ پت پت کنان می سوخت.  از خواب نیم روزی بلند می شوی. روز آدینه است و غروب ای دهشتناک سرتاسر آسمان را فرا گرفته. کرختی و بی حوصلگی در تمام اعضای بدنم احساس می کنم. این یک روز بد است، بد. و آن را می دانم. به انتهای تاریکی خیره می شوم و برای ساعات پیش رو برنامه می چینم. کجا هستم؟؟ به کجا می روم؟ و یک سلسله پرسش های روزمره را بارها در آیینه تکرار کرده ام و می کنم. چیزی تند تند می زند و یک لحظه می ایستد. آن حرکت است. که گاه منقبض می شود و گاه می ایستد.


امروز مانند بقیه روزها نیست و نباید هم باشد. از رادیو برای نخستین بار صدای موسیقی دهه شصتی می آید پوزخنده عمیق می زند و خاموش می کنم. آب می آشم. صبر می کنم ببینم چه شده است. چیزی نیست. سیاهی و این بار مطلق. که چیزی فراتر از آن نیست. یک غم سرتاسر جامعه شمال کشور را فرا گرفته است. یک صدا خاموش شده است. یک صدای ناب و یک موزیک ناب. صفحات را برگ می زنم. شب شده است. نگرانی بدی در دل دارم هیچ دوایی مرهم اش نیست، هیچ.


به یاد هدایت می افتم. خط به خط حرف هایش در سرم می غلتد. بویی بد به مشام می رسد. با نهایت دلهره خبری را مرور می کنم. بغض ای می ترکد در گلو. هیچ حرفی نمی تواند آرام ام کند. خواننده راک مشهدی هادی پاکزاد که به تازگی مجوز آلبوم های اش را پس از سالها گرفته بود به زندگی خویش پایان داده است.


هولناک است و ناراحت کننده. مات و مبهوت در پی آشنایی که بشنوم و ببینم راست است یا شایعه.


و اما چرا در این یادداشت؟ رسم است چه کلیشه و چه غیر. که در پایان سال هر کس در پی گردآوری روزها و شب ها و ساعت ها و لحظاتی باشد که در سال خویش گذرانده و از آنها بنویسد از روزهای خوب از روزهای بد. از روزهای سخت و از روزهای آسان. از چیزهایی که یاد گرفته و از چیزهایی که از دست داده است... و .... صحیح هم این است. اما احساس کجای این داستان قرار گرفته است؟ زمان هایی است که احساس می تواند هر نقشی را بازی کند و نقطه هدف را نشانه بگیرد. این یادداشت ختمی است به یک سالی که گذشت. نقطه ی ایست تاریک و ناپیدا که آن سرش ناپیدا. و زمختی آن را من بیش از هر کس دیگر درک می کنم و چه حیف.

روزگار است گاهی این طوری می چرخد. گاهی می توانی از چاه خودت را بالا بکشی و گاهی آن تو خفه می شوی.


نگارنده به هیچ وجه طرفدار ایشان نبوده و از ایشون حمایت نکرده ام. ولی بعضی از کارهای ایشان درخور توجه است که نمی توان به سادگی از آن گذشت و آن را نادیده گرفت. به حدی قوی و عمیق که نمی توان. در زیر یکی از کارهای ایشان ضمیمه شده است. امید است که از اندوه اطرافیان اشان کاسته شود. 


 آهنگ فرشته مرگ از هادی پاکزاد:

دریافت فایل کلیک کنید

دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

چهارشنبه سوری

ایرانیان باستان و هم اکنون هر سال آخرین سه شنبه سال را جشن آتش می گرفتند. از روی آتش می پریدند تا آتش اندوه و غم سالی که گذشته را پاک کند و جای اش را شادی و سرور بگیرد. برای برپا کردن این جشن آتش درست می کردند و از روی آتش می پریدند.

چهارشنبه سوری اتان شادباد.



پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

شوش

در جنوب غربی کشور استان خوزستان و شمال غربی اهواز شهری تاریخی به نام شوش واقع شده است. این شهر زمانی پایتخت ایران بوده است.

ساخت و پیشینه تاریخی این شهر به بیش از چهار هزار سال بر می گردد و چیزی که روشن است یکی از قدیمی ترین شهر های جهان به شمار می آید. شوش در گذشته از پادشاهان ایلامی گرفته و تا پس از آن رونق شگرف داشته است.

دارا بودن زمین حاصل خیز، نزدیک بودن به دریا و اقیانوس و قرار گرفتن در جایی مهم و با ارزش از دیگر شوندهای پیشرفت این شهر بوده است.


وجود بناهای تاریخی فراوان فرهنگی در این شهر به چشم می آید و برای هر بازدیدکننده ای می تواند گیرا باشد. باور بر این است شوش در زمان هخامنشیان ارزش خویش را دوباره بازیافته است و تبدیل به یکی از جاهای با ارزش آن زمان گشته است. شوش در آن زمان در قلمرو هخامنشیان بوده است و با راه اندازی جاده ابریشم به ارزش آن افزوده شده است.


هم اکنون در دل این شهربناهای تاریخی به جا مانده از آن دوره با شگفتی به چشم میخورد که این خود نشان از بزرگی این شهر است.

معماری و سازبناهای این بناها بدون شک نزدیک به دوره هخامنشیان است، ساخت سازه ها از گل و خشت و آهن ذوب شده را می توان از مهم ترین موارد گفت. طرح ها همه نزدیک به آن دوره است طوری که بیننده به راحتی می تواند تشخیص دهد.


این دوره شکوه باستانی از ارزش بالایی بر خوردار است. اگر گذرتان به جنوب سرزمین امان خورد از این جا دیدن کنید.


یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

برای بودن گلستان

بارها در پس نبشته به پرسوناژی برخورده ایم که به قول هنرمندان آن را کاریزماتیک می گویند. برای نمونه فلان شخصیت کتاب فلان نویسنده شخصیتی کاریزماتیک دارد. حال این کاریزماتیک می توانند برداشت های گوناگونی داشته باشد. به دلیل جایگاه، خود ّ هویت و دیگر نمونه ها می تواند این چنین برداشت شود. این گونه پرسوناژها در همه جا هستند و همه هنر یک جا برای خلق چنین شخصیت ای گام بر می دارد بسته به جنس قلم آن می تواند در یک دوره تاثیر بگذارد و همراه با زمانه خویش زندگی کند.


این در همه روزگار بوده و همچنان به حیات خویش ادامه می دهد. و نه تنها در ادبیات در تمام گونه های هنر قابل دیدن است و پرداختن. اما نباید انتظار داشت که خالق این پرسوناژ خود هم دارای چنین شخصیت ای باشند اندک هستند کسانی که خود هم چنین زندگی کنند. بوده اند نویسندگانی که قلم فاخری داشتند و اما در زندگی خود مشکلات و یا هر نقصی داشته اند و یا در تیاتر، سینما، نقاشی، مجسمه و موسیقی. صحبت از آنجایی گیرا می شود که از خلق اثر به زندگی خالق راه پیدا می کند. نگاه من این است که خود شخص دارای چنین برتری نسبت به سایر، و چیرگی بر زمانه باشد. و این پایان هر چیزی است و بس.


این چنین انسان هایی بزرگ هستند چون بزرگ زاده شده اند. و در دل خاکی رشد کرده اند که آن نیز جای بزرگان بوده است. و شاید هیچ واژه ای جز نام اشان نتواند آنها  را توصیف کند. آنها تبدیل به جریان می شوند و یک تنه می توانند خیل گسترده حجم رخداد های زمانه را موشکافی کنند. 


پیش آمده برایتان که برای خواندن اثری به سراغ آن دسته از کارها بروید که برچسب داشته باشند، به قولی برجسته باشند و طبیعی است هر کسی دنبال کار بهتر می رود، در هر زمینه ای حتا در انجام کارهای کوچک روزانه و برطرف کردن آنها. اینان در دست هایشان چنین کارهایی سترگی دارند و خواننده خاص را طی زمانه خویش پیدا کرده اند به همین شوند های که در بالا گفته شد.


باید با آنها بود تا تفاوت در دیدن، گفتمان، رفتار و پندار دید. با آنها بودن تنها قسمتی از دایره ی فکری آنها را می توان به آن دست پیدا کرد و چه بسا شیفته شد و سایر را بر این قیاس کرد. و هزاران حرف که در سینه به جا می ماند.


ابراهیم گلستان چنین شخصی است. خرسندم از اینکه در روزگاری نفس می کشم که یکی از فاخرترین هنرمندان ایران ام نیز در آن نفس می کشد.

این نبشته از دل یکی گفتمان های ایشان جوشید و بدین مکان رسید.


(ابراهیم گلستان)

پنج‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

سپندارمزگان

پنجمین روز اسپند برابر با جشن زمین و همچنین جشن زن شاد باد.


پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395
توسط: روزبه

دیگرآزاری

برای تان پیش آمده هنگامی از فکری آزار ببینید. در ناخودآگاه یک سلسله افکار به قول عام ناپسند گردش کنند و خاطرتان را خدشه دار کنند. اگر فرض را بر این بگذاریم که خیل گسترده این افکار در شرایط شما جایگاهی نداشته باشند پس ریشه این افکار از کجا آب می خورند؟ این را بارها انسان مدرن در طول زندگی می پرسد و در بسیار موارد به جای درمان و اندیشه بدان به فراموشی می سپارد.


در سده گذشته با توجه به پیشرفت محسوس دانش روانشناسی و روانکاوی حتا در بین عام مردم واکاوی و شناخت خودآگاه اهمیت ویژه ای یافته است. تا جایی که صحبت کردن از چیزهایی که در زمان پیش امری نادر بوده است حال بین همه رایج گشته است. برای نمونه اینکه ضمیرناخودآگاه چیست؟ می توانیم خوب باشیم؟ برای بهتر کردن روحیه خویش چه کارها باید کرد؟ و این گونه پرسش ها...که خود به تنهایی می تواند ذهن یک روانکاو و یا روانشناس را ساعت های طولانی درگیر کند و برای هر کدام نسخه ای جداگانه داشته باشد. در این جستار ضمیرناخودآگاه محور اصلی نیست و به بررسی دیگرآزاری می پردازم.


کمبودهای ناشی از حصرت و ناامیدی نداشتن و محروم ماندن از ارزش های انسانی چیزی است که به سادگی نمی توان از آن گذشت. و می تواند درخت هر انسان بالغی را از ریشه برکند. این سری نداشته ها اگر تبدیل به یک دوره در طول زندگی شوند و اگر جلوی آن گرفته نشود به یک حالت روانی خاص تبدیل می شود.


فردی را در نظر بگیرید که مهربانی، زیبایی و همه ارزش های برتر زندگانی از وی گرفته شده باشد و همه آنها تبدیل به یک بار روانی شده باشد که همواره با وی کشیده است. به زبان ساده، دچار واپس زدگی و سرخوردگی شده باشد. هر چند که نمی توان به سادگی بازگو کرد.

بحران از اینجا شکل می گیرد و با هر بار نرسیدن به مقصد این  بحران تشدید می یابد و اگر در ذهن حلاجی نشود وارد ضمیر می شود و آنجاست که تبدیل به آن شده است که این جستار را پوشش می دهد. بار ذهنی این بحران به حدی می تواند سنگین و غیرقابل تحمل باشد که زندگی بر شخص سخت بگذرد و حساسیت به بیشینه مقدار خود برسد. در کنار این بحران سایر روحیات فرد دچار دگرگونی شدید می شود و از حالت نرمال به پایین تر سقوط می کند. و با هر بار سقوط فاصله بین احساسات اساسی زندگانی و بایدها و نبایدها بیشتر می شود. تا جایی این شکاف ادامه پیدا می کند که فرد اختیار از کف می برد.


چه ویژگی های دارد؟ اینها در حالت روزمرگی برای هرکسی امکان اتفاق دارد. در حالت طبیعی هر کدام از ما انسان ها می توانیم کمبودهای خویشتن را یافته و برای برطرف کردن آنها کوشش کنیم. مثلن پیدا نکردن دوست و یا شنونده برایمان پیش آمده و مانند اینها. اما زمان که صحبت از این حالت بحرانی می شود وضعیت کمی فرق می کند. تسلسل در انجام کارهای روزمره، نداشتن اعتماد به نفس لازم و رضایت، و از هم گسیختگی می تواند به حدی تار و پود هر جانوری را بر هم بزند که آن سرش ناپیدا باشد. این بحران بر فرد چیره شده است و بازیابی احساسات آغازین امری دشوار که نیاز به پیگری مداوم دارد.


از بیشینه کارهایی که چنین دسته از روحیات می تواند انجام دهد خوددداری می کنیم. چرا؟ زیرا اینکه به دست آوردن یک شمار انسان هایی که چنین شرایط مشابه ای دارند همان اندازه دشوار است که شرایط آنان. پس باید از آن گذشت. امید است که خواننده متوجه شده باشد که چگونه روحیاتی می تواند این جستار را پوشش دهد.


و در پایان گفتنی است که مانند تمامی ِ دردهای انسان این درد هم درمانی دارد. با یک دوره زمانی خاص با شرایط خاص، می توان بر آن چیره شد و به حالت نرمال رسید.