X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1390
توسط: روزبه

لحظه ها پیداست

لحظه ها پیداست؛ نگاه های یک راست، تصادف کرده روی دو راهی ها، آه ای رهروی سفر کجایی؟!
لحظه ها پیداست؛ آن غریو ِ نگاه های خیره از زیر چشم به زمین، که بلور زیبایی از ترنم برگ های درخت را گرفته ای، پهلوهایت می رقصند! دست هایت خشونت تنه اش را مهار می کند، چه خوب است کانن اِس هزار...

لحظه ها پیداست؛ چشم های خسته رو به بالا، تا جایی که قرینه ها را بدو بدو گردش می کنم لیز می خورم جست و گریز می کند گل خودم را اندرون دروازه ات می زنم! و شیطونی در می آورم ریز...


لحظه ها پیداست؛ یک انتظار چراغ سبز، پشت ِ چراغ، مرد خوش پوش با لباس هایی سیاه و آبی رنگ، به روی شانه هایش پارچه ای کُلفت که گویند "کُت" خودنمایی می کند. حس "امیر" را دارم! تو می آیی تا با او به جلو برویم؟ گردن نیم شکاف به چپ... چه زاویه ای می سازد! به به. گام ها یکی یکی به روی زمین، محکم می نشیند می رقصد جولان می دهد... دست ها، قفل دو زنجیره! کلید هم نیست،...نیست! تمایلی هم به جستجو برای یافتن نیست. برو مرحله بعد پسر.

لحظه ها پیداست؛ یک سال هست و یک سور. هستم بابا. ما هم سور داریم. چه سوری شد! شامپو صحت. کف می کند به اندازه قیمتش. شامپوی خوبی است خوب کف می کند، به موهایم می سازد، ولی موهایم مجعد است... زیادی می کندااا


لحظه ها پیداست؛ رنگ قرمز شاید هم آلبویی. من کور رنگی ندارم هوا تاریک است. بگذریم... پیاده شید، رسیدیم. نشستیم. سکوت. شاید آرامش پیش از همراهی؟! چپ... راست... هیس... هیس... یه ذره!... ازت ممنونم! پاها سست، تمام پمپاژ های هوا آزاد، که آتش نشانی محترم هم به داد نمی رسد. چرخ بخور چرخی بزن آرام، لطیف، نوازش کن. زیباست، دریایم کن سونامی می آید به صخره ها بر می خورد پخش می شود مکان نمی شناسد از خود بیخود می شود و ثبت شد و... ماند. ماند و تکان نخورد. چشمک!

لحظه ها پیداست؛ یواشکی اسکن می کنم، لیزر خود را درون اسلحه ای قرار می دهم و تا حد تمام جسم و جانم را مرور می کنم.


لحظه ها پیداست؛ تو آماده می شوی و من چشم به راه این آمادگی. به صاحب خانه هم گفتم: آره آقا ساعت فلانه من اینجا هستم شما راحت باشید! تو می آیی گیسوانت را یک به یک می شمارم برایم افشانی می کند من هم "اسیر" با او لحظه نگاری می کنم، زیر نشسته ام، باور کن تنها من برای عرض ارادت آماده ام تا سلامی کرده باشم راحت. با چشمان خودم، همان چشمان که تو خواهشی ات بود یک قلم دست بوسی داشتم. داشتم.... دست مرا گرفتی فشرده، زوایای حاده را منفرجه کرده... بچه قورباغه ای شدم با سرعت کم... که آب را روغن ماهی فرض می کند... دوربین به دست گرفته پلان به پلان جلو می رود... و شاید هم یک لحظه کاتی بدهد نفسی تازه کند... و باز هم اکشن گوید! مگر می توان آن ناب را کشت؟!!!


لحظه ها پیداست؛ « آنجا دیگر من و تویی نیست. مایی نیست اسمی نیست همه یک تن شده ایم» مگر آغوش را برای چه وقت ساخته اند؟ شرط می بندم به جون خود ِ "لاس وگاس" که این «لحظه ها پیداست» مخترعش بود!

استُپ. لحظه ها پیداست؛ بابت مختصر تاخیرم عذرخواهی دارم. سیگاری کشیدم بین این هم آغوشی. باور کنید خون باریدن کلیشه است. خود اشک را من ریخته ام... ولی باز آمده ام با کمال پر رویی مجدد! شکل گیری آزادی مهمتر است تا بندگی. می گفتم: یک چمن داریم در دست احداث. ما جلو جلو بهره برداری می کنیم. گفتن از کودکی و شیطنت ها ها داریم از آزمون و خطاها داریم. خنده خوش بلند. دوستت دارم.

دست پخت سرآشپز چه دلپذیر است، یک عینک داریم و یک دسته و دو جفت در حال دلبری کردن و ما هم سوختیم! (عزیزم دو نقطه دی)

لحظه ها پیداست؛ تو عصبانی هستی باید هم باشی او دیگر بین ما نیست ولی تو آمدی. از پله ها بالا می رویم جای خوبی داریم. برای آرامیدن تو چه باید کرد؟ خودش می آید. صبر کن. کمی صبر. تمام وسایل موجود در کادر را بر هم میچینیم چقدر ما کم جنبه ایم و چقدر با جنبه بودن از اول مزخرف و بیخود بوده و ملتی نمی دانستد. یاد روغن مایع افتادم اونجا لیتری چند است؟


لحظه ها پیداست؛ چیزی جز فلفل کاربلد نیست، باز باران با ترانه با گوهرهای شیرین باران می باری خیس می شوم و با همان لباس خیس تماشاگر تو می شوم برایت دست می زنم ووزیلا می زنم... "تیم ِ  ما   قهرمان   میشه" و در سالن های رختکن تو را مشایعت می کنم حوله گرمی به تو می دهم و می گویم مراقب خودت باش عزیزم.

لحظه ها پیداست؛ فیلم خوب است و به همان اندازه فیلم دیدن. ما هم جفتی خوشمان می آید همه ی چشم ها به سمت پرده نقره ای. ولی ما که جنسمان از صدف است ما را چه به نقره! آنها نقره پردازی می کنند و ما هم به صدف های تازه از ساحل گرفته امان می رسیم.


لحظه ها پیداست؛ امروز جلسه چندمیم؟ اول؟ دوم؟ تو به من قول دادی. اگر شکایتی هست باید رسمن و کتبن به اتاق من بنویسی وگرنه باطل است پوست پلاستیکی جلوی من است. و سدی می شود در راه من. زمین می خورم و می رود به آن طرف. میگیرمش، برمیگردم، نگاه می کنم... خنده می شود، چه خنده ای. تمامی ندارد... چقدر خندیدیم من و تو! و آن دخترک زیبای شیشه ای ما را پناه می خواست. سردش می شد. دستی به رویش کشیدم، قدمی زدم، فکر می کنم، و دیدم بهترین ارثی است که از زمین، به من رسید.

لحظه ها پیداست؛ همه معادلات به هم خورد!


سی ام اردی بهشت 1390 چهار و پنج و هفت دقیقه صبح
تقدیم به جبر و چرخ که لحظه هایمان را خاطره کرد

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد