X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1389
توسط: روزبه

شانس کور

خیلی وقت بود که از کیشلوفسکی فیلمی ندیده بودم، تا اینکه همین چند مدت پیش "زندگی دوگانه ورونیکا" را دیدم. فیلم های کیشلوفسکی علاوه بر جذابیت های تصویری و متنی ظاهرن یک بخش جدا نشدنی هم دارند که توان فیلم را در پرداختن به موضوع  بالاتر می برد٬ موسیقی متن. بیشتر زمان ها این موسیقی فیلم های او هستند که هدف کیشلوفسکی را از تصویرش می رسانند _ برای نمونه درفیلم "زندگی دوگانه ورونیکا" که موسیقی در جاهایی حس دوگانگی را در آدم زنده می کنه_ در پشت بیشتر این کارها هم شخصی بزرگ به نام "پرایزنر" بود. ولی این یادداشت پیرامون فیلمی مهم از کیشلوفسکی است. شانس کور

فیلم در مورد جوانی است که به خواسته پدر خود به دانشکده پزشکی می رود و آن چنان از این تصمیم راضی نیست تا اینکه پدر و پیش از مرگش به او اعلام می کند تو آزادی! جوان پس از مرگ پدر تصمیم به سفر کردن به شهر دیگری می گیرد و در ایستگاه قطار در سه اپیزود متفاوت، سه اتفاق گوناگون برای وی رخ می دهد که هر سه شرایط زندگی او را دگرگون می کنند...

شانس و تقدیر همچون یاس و نا امیدی در چند فیلم دیگر کیشلوفسکی هم به خوبی دیده می شد ولی می توان گفت شانس کور فیلمی است که به طور کاملن جدی به قضیه شانس در سرنوشت آدمی پرداخته است. وی به خوبی به این موضوع پرداخته که یک رخداد هر چند که جزیی و کوچک باشد تا چه اندازه می تواند کل زندگی یک شخص را تحت تاثیر قرار دهد و مسیر زندگی وی را دگرگون کند.

روند فیلم کمی کند است _ولی کندتر از فیلم آماتور (فیلمبردار) نیست! _و شاید در سکانس هایی شما را هم خسته کند، موسیقی متن از پرایزنر بزرگ نیست ولی باز هم به خوبی گزینش شده و این از تیزهوشی کیشلوفسکی در پرداختن به موسیقی متن حکایت دارد.
من آن چنان از اوضاع سیاسی لهستان در دهه 80 میلادی خبر ندارم و تنها از درگیری های بین حزب کمونیست و دولت و اینها کمی اطلاع دارم ولی در هر سه اپیزود یک بخش از زندگی جوان و شاید بتوان گفت کل مردم لهستان خارج نیست، آن هم سیاست. در هر سه اپیزود سیاست بخشی جدایی ناپذیر از زندگی جوان می شود و اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور باعث می شود که او حتا در خطر بیافتد و دست به انجام کارهای خطرناک بزند، این بخش به اندازی در فیلم ملموس و مهم است که در پایان هم می بینیم که اگر کسی در اندیشه وطن خودش نباشد، نابودی کشور و خودش را رقم می زند.


نظرات (4)
pinky
جمعه 22 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:18 ق.ظ
salam webloge khubi dari alan apam sar bezan be khuneye suratie man linket kardam linkam kon
پاسخ:
درود.
ممنون. نیازی به این کارها نبود. حتمن می آیم ببینم چی هست اونجا؟
امتیاز: 0 0
محسن
یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:29 ق.ظ
برات کامنت گذاشتم. ولی موقع آپ کردن بهم پیعام داده شد که به علت وجود بسی کلمات!!!! امکان آپ کردن این پیغام نیست. دارم فکر میکنم جامعه امروز ما چقدر آسیب پذیر شده که از کلمه ای در یک کامنت ممکنه کارش به سقوط بکشه.
به خدایی که اونا ندارن من جز در مورد فیلم ننوشتم.
به قول مش قاسم کله پدر هرچه مردم آزاره بی ناموسه نعلت.
پاسخ:
همینه دیگه. گاهی به اینم فکر می کنم که باید اینجا رو هم مث خیلی جاهای دیگه گِل بگیرم!
ما داریم در به در دنبال یه جایی مکانی زمانی که هیچ دیواری توش نباشه می گردیم که اونم نیست. ساختنشم که می یاد وسط می بینیم که توان و اختیار اونم نداریم!
کار ما از سقوط و اینا خیلی اون ور تره. داریم به بیگانگی با خیلی از چیزهایی که نباید می رسیم. همشم شده یه مشت حیف حیف...

راستی شما هم جدیدن فیلم زیاد نمی بینید یا اینکه دیگه اون حوصله پیشین نیست از فیلمی بنویسید؟
امتیاز: 0 0
محبوب
یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:16 ب.ظ
سلام
خیلی وقته که تو وبت نیومده بودم
خیلی عوض شده
موفق باشی
پاسخ:
درود.
نه اون اندازه که شما گفتین!
شما هم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:06 ق.ظ
آدم بعضی جاها میره و زرت و زرت کامنت مینویسه، بعضی جاها میره و کامنت نمینویسه. نمینویسه ، اما خب حال میکنه، کیفور میشه، نمینویسه نه اینکه حرفی نداشته باشه و نه اینکه با اون نویسنده ی وبلاگ حال نکنه و نه اینکه حال و حوصله ی نوشتن نداشته باشه و نه خیلی نه های دیگه ... نمینونیسه به هرحال.
من شاید یکی از اون آدما هستم و اینجا شاید یکی از اون جاهایی باشه که آدم میره و نمینویسه میخونه ..تایید میکنه...احساس و حس همذات پنداری بهش دست میده ...اما نمینویسه...
من خیلی اومدم و به اندازه ی همه ی اون اومدنا ننوشتم

شاید یکی از دلایل ننوشتم وسواسی باشه که در انتقال دادن مطلب دارم... شاید ...بذگریم.
اینو که خوندم یاد سه گانه ی کیسلاوسکی افتادم ...به ترتیب آبی سفید قرمز __هرسه تا فیلم به خصوص قرمز شبیه تابلوهای نقاشی بود و بهترین لذتو از سفید بردم. نمیدونم سفید رو دیدی یا نه ...یه جورایی ناخواسته یاد آور داوود گوژ پشت نوشته ی صادق هدایت بود.
من این دوتا فیلمو که اسم بردی ندیدم...
اما اینو میدونم که سیاست از نون شب واجب تر هست... میدونم که هممون با شنیدن اسم سیاست میگیم "خار مادر نداره سیاست"... میدونم که هممون میگیم سیاست یعنی بازی...یعنی رذالت... میدونم که هممون میگیم کار کار انگلیسه... میدونم که هممون میگیم " ای بابا اینا دستشو تو یه کاسه هست" و میدونم که هممون موقعی که باید به سیاست فکر کنیم ...بیخیالش میشیم ..
و موقعی که فرصتی برای فکر کردن معقولانه به سیاست نیست...هممون سیاسی میشیم ...جو زده میشیم ... هنری کیسینجر میشیم.... و گند میزنیم ... عقل کل میشیم و بعد مثل رم و حافظه ی موقت کامپیوتر با یه دی سی شدن و ریست ...همه چیزو فراموش میکنیم.. دوباره ضد سیاست میشیم و درست سر " نابزنگاه !!! " سیاسی میشیم.
بدترین زمان برای سیاسی شدن شیش ماه قبل و بعد از انتخابات هایی هست که برگذار میشه .
...ای بابا ... ای بابا
* * *
اون بالا گفتم که :
" شاید یکی از دلایل ننوشتم وسواسی باشه که در انتقال دادن درست مطلب دارم"
الان ...نمیدونم اون حسو با این نوشته منتقل کردم یا نه .. .نمیدونم تونستم مطلبو منتقل کنم یا نه ....

به هر حال امشب که این نوشته ی شمارو خوندم شارژ شدم ...شارژ شدم که فیلمارو پیدا کنم و ببینم... و ببینم میشه یخده حالم بهتر بشه...!!!

پیروز و کامکار باشی
دوستت، رضا مشتاق
پاسخ:
همین جور که از این برگ حالا "نه کوفتی" می آمدم پایین نخست چشمم به ساعت نظر و بی نام و نشونی اون خورد...

اصلن بی هیچ و فشاری به مغز آکبند مون و مخیله متوجه شدم خودتی.
اصلن این ساعت ها هر چه اندازه کوتاه هم که بود نوستالوژِ من و تو بود، یعنی بذار زیادی واسه خودم نوشابه باز نکنم. همون رابطه مون آشنایی مون همین ساعت ها _کم و بیش _ تر شکل گرفت..

آخ چه روزهایی بود.

رضا به جون خودم که اندازه یه خون مردگی پشه خوری هم ارزش نداره نه، ولی به جون مش قربون هیچ کسی نتونسته تو این چند ساله منو به اون روزها ببره. حتا کسانی که صب تا شب به نام اونها برگ می زدیم...
ولی تو بردی منو..

از اون روزها هیچی نمونده. یعنی بهتره بگم خیلی چیزاش "پرت" رفت هوا. منم اون آدم گذشته شاید نباشم. شاید اون زمان ها انگیزه ای بود که الان نبود شایدم حوصله ای بود که الان نیست..

منم خیلی جاها شده رفتم.. هفته ای حالا بگم دروغه. ولی چند صباحی که تو اون " آی بی یو" میرم و هی با همون نوشته کذایی رو به رو میشم و تنها مجبورم نظرات رو باز کنم، یه فضولی کنم شاید... شایدم بخوام یه چیزی برات بویسم که عمدتن هم نمی نویسم!

همه کارامون شده فانوس پیمایی!

دغدغه تو رو می فهمم چون خودم هم درگیرش بوده ام و شاید هم باشم. واسه همینه که می بینی دور و ورم خلوت و ساکت شده...
شایدم به دلیل اون رفتار مازوخیسمی باشه که پیدا کردم!
نمی دونم.

اه. خودم رو دارم جر میدم که خوش صحبت باهات حرف بزنم! بد دهنی نکنم. ولی خوب نمیشه..
بذار بریم سر حرفات..

سه گانه رو زمانی دیدم که تنها می خواستم فیلم ببینم! تنها رو "بولد" کن پر رنگ کن. آره تنها..
شاید برای باز شدن اون دو تخم چشم لعنتی که تو این جهان کوفتی هیچی نمی دید یا کور شده بود که مجبور شدم به درگاه مانیتور پناه ببرم!

بنابرین همون تک خط تو خیلی شفاف تز اینه که من بخوام با واژه های سخیف تنها عرض اندام کنم!

از بالا شایدم از دور که نگاه می کنم گاهی یا داوود ی دارم زندگی می کنم یا مورسو.

اتفاقن دلیل نوشتن من از "شانس کور" در این روزها همین موضوع بود و طعنه ای به خودمون که اصلن: فلانی کجایی؟؟
و دیگری هم یک روز پس از روزی بود که می خواستم کمینه به خودم نشون بدم. روز از نو روزی از نو !!

من کلی حرف نگفته دارم که یکی یک دارم همه رو می چپونم تو گلوم. اگه بشه از وراجی کردن کم نمی یارم!

به جون خودم فیبر نوری که سهله، الان فناوری نانو هم نمی تونست لحظه ها و احساس های بی غل و غش نوشته های تو رو به خوبی دست خط ت منتقل کنه...

زندگی دوگانه ورونیکا رو حتمن ببین...

+ حال و حوصله این جمله کلیشه ای و بی مورد "بازم بیا تا ببینمت" یا اینکه "کجایی؟ تا من بیام ببینمت" رو ندارم. چون می دونم یه روزی همین دور و اطراف پیدات میشه پیدام میشه.
اون موقع لذتش بهتره! (ما که همه چیز شده برامون ذلت، بذار دل خوش کنیم به همین دو سه تا چیز باقیمونده)

شادکام.
رفیق تو. روزبه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد