X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389
توسط: روزبه

صدای پای او

شب بود، یه شب تنگ و تاریک. پسرک خسته بود، این خودش بود که خستگی رو به زندگی ش آورده بود. چاهی که حالا ته اون گیر کرده بود و امیدی هم به نجات نبود! فریاد زدن هم یادش رفته بود!_کاری که همیشه به دیگرون یاد می داد_ تو این سکوت وحشتناک یهو صدای رد و پای کسی یا چیزی رو شنید!  

صدای پای آدم بود؟ صدای پای حییون بود؟ اه... اصلن شاید صدای پای باد بوده باشه؟! صدا رو باز شنید! انگار داشت کسی یا چیزی بهش نزدیک میشد، هر لحظه اون صدای مرموز و گنگ و نا آشنا بیشتر به گوشش می خورد... ت  ا .. ت  ا .. ت  ی .. ت  ی .. تا... تی...  

حواس خودش رو بیشترجمع کرد. گوشش رو تیز کرد، به رو به رو خیره شده بود و همین طور داشت صدای زیبای "اومدن" رو می شنید! یک لحظه احساس کرد دیگه صدایی نمی یاد... هیچ.
گردنش که از بابت خیره شدن سفت شده بود در یک لحظه شل شد و خون آرام آرام درون رگ هاش به جریان افتاد! 

این بار سکوتی نابهنجارتر باعث شد صدای خفه کردن نفسش رو هم بشنوه! همین طور که که از ناامیدی سرش رو به پایین فرو می برد ناگهان متوجه قلم و کاغذی شد که در گوشه اتاق پرت شده بود!


نظرات (3)
حسین
شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:59 ب.ظ
سلام دوست عزیز وبلاگتون بسیار زیباست.اگه میشه به سایت من هم سر بزنید.ممنون
پاسخ:
درود بر شما.
دقیقن میشه بفرمایید کجاش زیباست؟
قالبش؟
خطش؟
رنگش؟
عکساش؟
نوشته هاش؟
خودم؟
شما؟

کدوم؟
امتیاز: 0 0
...
دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:43 ب.ظ
امان از دست این امتحانا....
سلام
خوبی ؟
چخبر؟
آقا کم پیدایی !
رو زمین گشتم نبودی... رو آسمونا هم نبودی .... کجایییی؟؟؟
یادی از ما نمیکنی بی وفا !!
باشد تا روزی آید...
آرزوی داشتن آرزوهای خوب
خدا نگهدارت ....
پاسخ:
درود بر تو.
چه عجیب.
همه جا شده امان از دست امتحانا.
حاال به هم زنه!
حالا بیشتر پیدام میشه از هفته دیگه.
موفق باشی.
امتیاز: 0 0
...
دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:19 ب.ظ
به نام خدا
سلام
خوبییییی؟؟؟؟
از این به بعد می خوام نظر بدم..
این نوشته من و برد به سال ۱۳۸۶...
نمی دوونم از اون سال واست چی بگم شایدم خودت همشو بدونی ولی یه سال فراموش نشدنیه..
با همه خوبی و بدی هاش ..

آی قصه بی سر و ته شعر بدون قافیه
برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه....

یا حق!



پاسخ:
درود.
خوبم؟!
آره شاید!!!!!!
خوبه. کاری خوبی می کنی!
تجربه بود. شایدم خوب بود و مهمتر از هر چیزی لازم بود؟!

کودک درون.. کودک مسکین..
همین الان از سایه اینو خوندم...

حوصله نوشتن همش رو ندارم!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد