X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1389
توسط: روزبه

برای یک خنده

برای چندمین شب پشت سر هم بود که داشت خواب این رو می دید که بچش سالمه !! باورش سخت بود ولی کم کم داشت باورش میشد. شاید تاثیر کتاب "تعبیر خواب" بود که ضمیر ناخودآگاه هم می تونه درستی ها رو نشون بده! خواب رو برای هیچ کس بازگو نکرد شاید یاد حرف مامان بزرگش افتاده بود که همیشه می گفت: اگه خوابت رو برای کسی تعریف کنی تاثیرش از بین میره!...  

اه، نمی تونست تنهایی این رو تحمل کنه! با خودش گفت اگه امشب خواب دیدم دیگه میرم پیش دکتر و بهش میگم: دیدی دکتر! حرف من درست بود... اون همیشه دوست داشت خودش رو ثابت کنه! نه اینکه به کسی خودش رو ثابت کنه، نه... به خودش، به باورهاش... 
به مانند شب های گذشته علی دیر می یومد خونه، ولی اون باز قرص های لعنتی شو خورد و خوابید...
خوابم؟ بیدارم؟ چند باری توی خواب یا هم بیداری؟! این پرسش کذایی رو از خودش پرسید!!...
روی کمر دراز کشیده بود، پاهاش نیمه باز بود، چشماش بسته بود، دهانش باز بود، داشت از شکم تند تند نفش می کشید...احساس کرد بچه رو.. احساس کرد بچه داره میره پایین.. خیلی پایین، ولی درد نداشت! داشت می یومد پایین، داشت می یومد...
یهو بلند شد، عرق کرده بود_خیلی زیاد_ پاهاش رو بالا آورد و باز کرد، یه کم زور زد!... نمی یومد بیرون.. بیشتر زور زد.. درد نداشت! دست شو برد بین پاهاش... بازم دردی رو احساس نکرد، دستش رو تا جایی که می تونست و رفت برد داخل! یه چیزی رو احساس کرد! آره خودش بود.. سعی کرد بیارش بیرون.

اه نمی شد. پنج انگشتش رو دور اون پیچوند، فکر کرد سرشه! هنوز درد نداشت! اون رو توی دستش احساس کرد _نمی خواست سرش رو بیراه پایین و مسیر دستشو ببینه_ می خواست سرش رو برگردونه نگاه آیینه کنه ولی اینم نکرد...

اون رو کشید بیرون، خنده زیبایی اومد روی لب های قشنگش که خشک و سفید شده بود. . اون اومد بیرون. آره اومد بیرون. خون همه رختخواب رو گرفته بود ولی اون خوشحال بود، داشت می خندید. بچه رو تو دو دست گرفت... احساسش کرد، بچه صدایی ازش در نمی یومد، خونی از بچه نمی یومد ولی تختخواب خونی بود... چشماش به سیاهی می رفت... همین جور که می خندید و بچه تو بغلش بود سرش رو برگردوند و نگاه آیینه کرد.. می خواست باور کنه و از توی آینه ببینه که بچش سالمه!. آره سالم بود... 


نظرات (5)
حسین
یکشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:33 ب.ظ
سلام دوست عزیز وبلاگ واقعا خوبی داری داشتم تو اینترنت میگشتم نمیدونم چطور شد اومدم وبلاگ شما واقعا کارتون زیباست ارزوی موفقیت دارم برای شما
پاسخ:
درود بر شما.
ممنون. خوش اومدین :)
کجا کارم ؟؟ :دی
امتیاز: 0 0
امین
یکشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:59 ب.ظ
سلام ..

خودمونیم پسر .. آنچنان تشریح کردی که اگه نمیشناختمت ٬ فکر میکردم تا حالا ۴ - ۵ باری .. آره !! ((:

دستخط بسیار تاثیرگذاری داری .. احسنت (-:
یا حق
پاسخ:
درود.

=)))))

خودتی. منو این کارا !!!!!!!!!!!!!!؟؟؟ :دی

کجاش؟ نستعلیق؟ شکسته؟ کدومش ؟
امتیاز: 0 0
امین
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 03:08 ب.ظ
خب چه عیبی داره .. نکنه کسر شانت میشه بگی مامایی !.. آره ؟؟ (-:

اون جاییش که با آب لیمو رو کاغذ سفید نوشته بودی .. عجیب ما رو گرفت !! ((:
پاسخ:
آره. به اسم صدا می زنم مامانم رو :دی

خوشبختانه یا بدبختانه تو همین جور گرفته ای. من چی کارت کنم عزیزم؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:00 ب.ظ
عجیب قشنگ نوشتی. اگه کامل از خودت بود که فوق العاده اس و اگه از روی حرف ها، احساس یا صحبت با کسی کپی کردی باز هم فوق العاده اس!
پاسخ:
ممنون.
چه خوب میشد اینجا که می یام آدما خودشون رو هم معرفی کنند.
نمی دونم چرا هر کی می یاد اینجا مانند "جن" میره و می یاد !!
هیچ نامی نشانی ... هیچ !!

نه یه طرح بود که یه لحظه اومد تو ذهنم و دو ساعت بعدش نزدیک به ده دقیقه نوشتمش. حتا ویرایشش هم نکردم!
امتیاز: 0 0
حسام
جمعه 21 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:28 ق.ظ
ای وای! من جن نیستم!

کامنت بالایی از من بود! چرا اسم و آدرسم نیفتاد؟ من که تایپ می کنم همیشه!

متن رو انقدر قشنگ نوشتی که نیازی به ویرایش نداره. از اینجور نوشته ها خوشم میاد کلا. نوشته هایی که یهو میان و تبدیل می شن به کلمات روی کاغذ یا تایپ.
پاسخ:
نمیدونم والا. تنها ایمیل افتاد.

حالا تلاش می کنم بیشتر چیزهایی که تو دفترم می نویسم اینجا هم بیارمش.
منم نوشته های اینجوری تو دوست دارم داستان های کوتاهت بیشتر..
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد